آشنایی با بهار(پست ثابت)
این پست ثابته

نظرات و خوندن مطلب هام پایین این پست....

میخوای منو بشناسی؟

میتونی بری ادامه مطلب اگه خیلی کنجکاوی...


ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391 ] [ 23:34 ] [ بهاره ] [ ]
love is boushehr

گمرک قدیم بوشهر کشتی رفائل


جزیره خارگ


نمایی از داخل گمرک بوشهر


ساحل تفریحی




ادامه مطلب
[ پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1393 ] [ 20:5 ] [ بهاره ] [ ]
26
سلام...خوبم مرسی... والا شنبه بعد از یه عالمه تنبلی رفتم مدرسه ...خیلی خوب بود...کلی با بچه ها همو بغل کردیم و...

روزای خوبی رو دارم از مدرسه که میام ناهار میخورم... میخووابم تا 6 عصر بغد پا میشم درسمو میخونم و نمازمم میخونم تا 9 بعدشم ورزش میکنم...اخه رژیم گرفتم ...

خیلی توپل شدم یه 5 کیلو اضافه کردم...


بریم بقیه...


به هرکی رمز ندادم بگه رمز رو بدم بهش




ادامه مطلب
[ یکشنبه هفدهم فروردین 1393 ] [ 21:27 ] [ بهاره ] [ ]
25

سلام...سال نوتون مبارک

امیدوارم ک همه ی ما قدر چیزای دورو برمون رو خوب بدنیم...و خدا رو شکر کنیم بخاطر نعمت های با ارزشی مثل پدر و مادر و سلامتی ک بهمون داده...

انشالله ک سال جدید سال خیلی توپ عالی و باحالی باشه...

تا الان ک سال جدید واسمون خوب بوده ...خب خداروشکر

دیروز سیزده هم بدر کردیم خیلی خوب بود...منو اجی فاطی مامانو بابا و دوتا اجی هایی ک ازدواج کردن...

توی پارک جنگلی بودیم با هوای ابری ک بعد ناهار بارون هم گرقت دیگه کم کم چیزارو جکع کردیم و رفتیم خونه اجی ازاده ک نزدیک همونطرفاست عصرونمون رو خوردیم...

شب هم با اجی فاطی ماشینو برداشتیمو اجی ازاده وشوهرش هم با ما اومدن رقتیم ساحلی و کنار دریا دور خوردیم و بعد کنار دریا نشستیم هوا هم که عالی بود ...اروم فقط صدای موج...

+نمیدونم ولی اصلا دوست ندارم راجع گذشته هایی ک تموم شدن حتی یک هفته پیش صحبت کنم

+فقط از اتفاق بدی ک توی سال 92 افتاد مرگ یکی از دوستام بود ک چهار سال هم همکلاس بودیم...

مرگش همه رو ماتم زده کرد...و باور نکردنی...کل شهر از مرگش خبر دار شدن و حرفی نمیومد واسشون...یه کما رفتن ناگهانی ووو بعدش...تموم شدن به علت توموری ک تو سرش بوده و خبر نداشتن...

برای شادی روحش صلوات بدیم...مرسی



سفره عید سال 1393

[ پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 ] [ 13:51 ] [ بهاره ] [ ]
24

+ ســــلامـ

+بعد از یـــه مدت طولانـــــــی مزاحمتون میشم

خوبین؟

منم یه وقتایی خوبم یه وقتایی دپــــرس

+الان امتحانات ترمم شروع شده دارم سعی میکنم خوب بدمشون

تا ببینیم چیکار میکنم امسال یه سال حساس هست واسم

+نمیخوام راجع به گذشته صحبت کنم هرچی بود تموم شد رفـــــت

+یه خبر خوش بعد از سال های طولانی عمه شدم زنداداشم 4 ماهشه

+خیلی وقته بساط تبلتو ویچت از کارای روز مره ام رو حذف مرم

الانم که فیلترش کردن...

+ گیتار گرفتمو دوست دارم خیــــــــلی زود همه چیزو یاد بگیرم

اهنگ بزنم هرچی که دلم میخواد ..اما هنوز نمیتونم بخاطر همین گاهی خیلی عصبی میشمو میگم

من نمیتونم اصن گیتار بزنم...اخه انگشتای من کوتاست و کمی سختمه

خیلی بهش وابسته شدم خیــــلی

+اوقات بیکاریمو با گوش دادن اهنگ پر میکنم...

اهنگایی مثل ارمین 2afm...احمد سلو...مهدی جاوید...امیر قیامت...انریکو

گاهی هم هایده...و مهستی...

+دوستون دارم یلدا مبارک



یلدای خونه ی ما که تولد شوهر خواهری هم هست...

کیک رو خواهرم خودش درستش کرد...حوض اب

[ شنبه سی ام آذر 1392 ] [ 18:58 ] [ بهاره ] [ ]
23

ســــــــــــــــــــــــــلام

بــــــــــــــــــــــله

من زنده ام....

بــــــــــــــــــــله

من هنوز نفس میکشم...

اجــــــــــــــــــی بهار اومد

دلتنگ تر از همیشه

بغضم گرفت...

چقد دلم برای اینجا و دوستام تنگ شده بود...

من این مدتی که نبودم ...همش بخاطر قعطی اینتزنت...

و

خرابی کامپیوترم بود...

ولی باز با این خیلیتون رو خاموش میخوندم...

کاش بتونم با کمک شنا باز این وبلاگ رو راه بندازم...

از خیایاتون بی خبرم...و دوست دارم بیامو از همتون با خبر شم....

بووووس...

+این روزا ویچت شده خوابو خوراکمون...

اصـــــــــــــتن یه وضعی

[ دوشنبه چهارم شهریور 1392 ] [ 20:40 ] [ بهاره ] [ ]
22

سلاااااام خوبین؟؟؟

منم خوبم اما یه کوچولو عصبی بخاطر این اینترنت

دیوونم کرده ها والا ب خدا

بفرمایید ادامه...

رمزقبلیه


ادامه مطلب
[ یکشنبه نوزدهم خرداد 1392 ] [ 17:2 ] [ بهاره ] [ ]
21
سلام

بهار نت رو شارژ کرد

بهار اخرین امتحانشو فردا میده

بهار امتحاناتشو گند زده عینه خیالشم نیست...

بهار دنیا رو عشقه...

بهار شاید تغییر رشته بده شاید...

بهار ی یار پیدا کرده...

بهار دلش براتون تنگ شده....

بهار دلش برا وبلاگش یه ذره شده بود...

بهار برای تابستون برنامه چیده....

بهار میخواد بره کلاس دف و ایروبیک و تست زنی کنکور...

بهار احساس میکنه امسال تابستونه خوبی داره...

بهار چند وقت پیش یه خوابه خیلی بد دید...

بهار معنی خوابش معنوی بود...

بهار میخواد بعد امتحانش بره یه صفایی بده به این سروصورت...

بهار دوستون داره همیشه ب یادتون هست....

بهار ازین به بعد هستش دیگه همیشه...

بای بای


(این پست همه جملات رو با اسم خودم شروع کردیم هیه!):دی

بهار بعدا نوشت:

این خیلی پیشم قشنگ بود گفتم بزارم بخونید:

آیا می دانید که اگر شما در حال حمل قرآن باشید؛شیطان دچار درد شدید در سر میشود

وباز کردن قرآن ، شیطان را تجزیه می کند....

و با خواندن قرآن،به حالت غش فرو میرود.....

و خواندن قرآن باعث در اغما رفتنش میشود.....

و آیا شما می دانید که هنگامی که می خواهید دوباره به این پیام را به دیگران ارسال

کنید،شیطان سعی خواهد کرد تا شما را منصرف کند....

فریب شیطان را نخور

[ یکشنبه دوازدهم خرداد 1392 ] [ 10:58 ] [ بهاره ] [ ]
20
سلاااااااااام واااااای خدا چقد دلم براتون تنگ شده الانم با رایتل اجیم دارم اپ میکنم
اولین امتحانم شنبه شروع میشه محتاجم ب دعاهاتون
بخاطرهمینم نتم رو شارژ نکردم
اجی فاطمه میخواست شارژ کنه من نذاشتم گفتم بزار
ش بعد امتحاناتم کخ بیام وبترکونمممممم
اجی مهدیس حمیدت خوبه حالتون خوبه نامزد نکردین؟؟؟؟؟؟
اجی اتنا چی شد منتظ
رتم ها؟/؟/؟مهندس خوبه؟؟؟
اجی طنین خوبی خونه چکار کردین اوضاع چط‌وره؟؟؟
فریبا جونم ازاینکه از نزدیک سعادت دیدن روی ماهتو داشتم خوشحالم
اجی لبخند نی نیه نازت حالش چطوره؟؟؟؟
اجی شادی اقا علی خوبن اومدن خواستگاری قوربونت برم بله رو گفتی؟؟؟
اجی مطهره من همیشه ب یادتم...
اجی  زهرا شاه پسرت چیکار میکنه؟؟؟
خلاصه بگم که همتونو دوست دارم
الانم هم باید برم فیزیک بخونم 
بوس بوس
[ چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392 ] [ 22:18 ] [ بهاره ] [ ]
19
salam sharmande age in modeli nveshtam bebakhshid

man sharzhe movaght kardam ke biam ye up konam

amma diroz ke dashtam up mikardam ahme chi parid v man dg hessesho nadashtam ke 2bare up konam

2roz bad azinke az abadan omadim dose babam amo hasan hamon ke rafte bodim khonashon zang zad be babam v gpft ke ma bushehrim  hamon shab ham ma khone amme ina sham davat bodim

ma hame shakh dar ovorde  bodim baba mizashti ma beresim baaad

kholase ye nahar khone ma bodan sham ham khjone dadasham ke tabagheye bala hast...

hamrahe khodeshon 3 pesar mojarad avorde bodan vase mano aji aslan khob nabood chon  rahat nabodim

akhe avalin bar bood ke chenin mehmonaei ro dashtim....

zane amo hassan hamash raje be ezdevaj ba man sohbat mikard khastam karde bood dg v ta harf mizad man estres migereftam..

migoft are bayad hame chi balad bashi dorost koni na az vaghte ezdevajet gozashte

hala jaleb injast vaseye ye manto avorde bood kheyli shik ham hasta  shoma hesab konid cheghad mano bar andaz karde ke vasam manto kharide

vayyy...

ajia migan ma motmaenim ke ye khabaraei hast v chand vaght dg be baba zang mizanan

vali man aslan dost nadaram hatta behesh fekr konam mitarsam khosham nemiad....

rasti manto v kafsh ham kharodam kheyliii doseshon daram

diroz pesare khahari koli mnao assabi kard aval in gooyamo shekast (gooy ro mohammad vaghti hamo didim dade bod behem)

zohr bod hame dakhele otaghe man neshaste bodan didam gooyam nist goftam kosh kasi behem j nadad bad dadashatm goft bahar ye chiz begim taghatesho dari goftam chi goft gooyeto hesam shekast man enghad gerye kardam ke had nadash kole soratam az gerye varam kard

doroste man azash joda shodam amma bahash khaterehaye khobi daram

badesham on ye hadie hast az tarafe harki bashe bazam vasam ba arzeshe

shabam ke zad feleshamo shokond dg nemidonam chi begam

faghat ye mosht darivari nesare pedar v madaresh kardam !hih!

emroz gharare aji zahra biad donbalam ba baradar zadeye shoharesh ke esmesh amin hast berim biroon kheyli pesar mazlom v bahalie

man khosham omade azash

enghad aziatesh mikonaaaaam

mikhaim berim labe sahel v ghelyon bekeshim akh joooon

khob dg man beram taaaaaa malom nist key doseton daram vasam doa konid darsamam khob beshe messe ghabl hamon bahare zerang besham yadetoon narre kheyli be doaton mohtajam

booooooooosssss

bye

13be dar ro be khobi be dar koniiiid

+fariba jon az inke beham nazdikatr shodim khosh halam


ادامه مطلب
[ شنبه دهم فروردین 1392 ] [ 13:0 ] [ بهاره ] [ ]
18
سلام من دیروز عصر از آبادان اومدم خیلی خوب بود فقط بعضی جاها اجی فاطمه یه پارازیت هایی انداخت و منو که تنها نه بلکه همه رو ناراحت کرد

من ار آبادان خیلی خوشم اومد اخه بابام اینا اونجا زندگی میکردن همه خیابان ها و جاهاش پر از خاطره بود براشون اونا موقع جنک دیگه اومدن اینجا و ادامه زندگی دادن

اونجا هم خونه دوست بابام بودیم به نام عمو حسن که 3 تا پسر داشت یکیش عقد بود زنش هم سنه من بود  ولی درگیر طلاق بودن چون خانواده دختره خیلی اوضعشون خرابه یکی دیگش هم که سرباز بود و دیگری هم که مهد کودک میرفت...

و خونه ی پدر دامادمون که خیلی خوب بود اونجا ما راحت بودیم و برادر زاده های دامادمون که یکیش 21 سالشه یکی دیگه 18 با اونا خیلی بهمون خوش گذشت منو امید که 18 سالشه میترکوندیم واقعا شب تا ساعت 2 منچ بازی میکردیم همشو من برنده میشدیم اونم از عصیانیت فک کنم 5 لیتر اب خورد هیه!

بعد هم که 6 نفری رفتیم امیری امین همون که 21 سالشه و امید هر دوتاشون اینور اونر من بودنو مراقبه منو اجی فاطمه اجی زهرا هم با شوهرش بودن من به اجی گفتم نمیدونی چه حالی میکنم دوتا بچه ابادانی هواونو دارن ...

موقع برگشتنم تو ماشین انقد رقصیدیم و دستو جیغ زدیم که بماند امید و من و اجی فاطمه عقب نشسته بودیم اجی زهرا وشوهرش جلو امین هم پشت فرمون یهو فرمونو ولی میکردو شروع میکرد با دست زدن کلا امین خیلی باحال رانندگی میکنه ظهر همون روز که ما واسه ناهار  رفتهب ودیم پارک چون ناهار دعوته عمو حسن اینا بودیم با هایوندا اومد وانچنان با این ماشین دستی میکشید که حدوحساب نداشت

تو بازار هم یه قسمتی منو اون تنها شدیم و کلی باهم راه رفتیمو حرف زدیم حالا راجع به چی؟ قلیون خخخخخ

بعدشم دیگه ساعت 1 بود تازه میخواستیم بریم پارک که اجی فاطمه دستور الکی صادر کردو ما نرفتیم اه اه خیلی بعدش حالم گرفته شد

از اونجا فقط یه کیف دستی خریدم  و یه دامن همین ینی هیچییییییییییییییییییی نبود که پسنده من باشه و من ازش خوشم بیاد گفتم همین جا بهتره میرم میگیرم

حالا قراره فردا عصر با اجی آزاده برم خرید...

دعا کنید روزام بهم خوش بگذره تو ماسفرت فقط همون تیکه که رفتیم امیری بهم خوش گذشت بقیش همش بغض داشتم خفن

جوری که داشتم با اجی زهرا حرف میزدم یهو بهش گفتم برو حوصلتو ندارم مثه این دیوونه ها نه؟

بلند شو گفت با من بودی ج ندام بهش از اتاق رفت بیرون گفت بی لیاقت...

صبح که داشتیم خدافظی میکردیم با اینکه مریض بو ولی لبشو بوسیدمو تو گوشش گفتم منو ببخش از اجی فاطمه عصبی بودم و اومدیم

تو راه که بر میگشتیم خاطرات یادم میوفتادو اشک میریختم اونجارو دوست داشتم دلم تنگ میشه

حالا بازم خدا رو شکر امین با اجی اینا 5شنبه میاد... تا 13 باهامونه فکر کنم.. خداروشکر بچه خوبو با وفاییه اجیمو خیلی دوست داره و همیشه میگه هیچکی مثه زن عمو زهرا نمشه (امین هم سن اجیم زهرا همینکه زن عموشه)

عمو اینا هم از شیراز اومدن...

راستی با پسر عمه جان این چن روز اصلن خوب نبودم چون بحثمون شد...

حقم داره میترسه چون خانوادشون خیلی فتنه گر هستن...

راستی خواهرم خاطره دیشب بهم گفت محمد بهش اس داده و عیدو تبریک گفته وقتی بهم گفتم 20 دقیقه به حالت ثابت خشک زده و چشا و دهان باز به ایم نیگا میکردم...

بعدش گفتم چه پرروا چرا بهت اس دادههههههههههههههههه خیلی حالم یه جوری شد بعد از اون همه حرفا اخه چرا چی میخواد!!

حسم میگه وقتی میاد که دیگه خیلی دیره...

اونایی که تو وبلاگه قبلی باهام بودن میدونن محم منظورم کیه!

فداتون شم

بای

+شارژ نتم امشب تمومه اگه نیومدم ببخشید چون شاید تا 2 ماه دیگه نیام اما به یادتون هستم بهار هرگز نشه فراموش بووووووس

[ دوشنبه پنجم فروردین 1392 ] [ 21:11 ] [ بهاره ] [ ]
17

ســـــــــــــــــفره هفـــــــــــــــــــــت سیــــــــــــــــــــــــــن

بهـــــــــــــــــــــــــــار


[ چهارشنبه سی ام اسفند 1391 ] [ 18:31 ] [ بهاره ] [ ]
16

بهلـــــــــــــــــــــــــــه اینم آخرین پست سال 1391 وای خدا جونم با همه سختیاش چه زود گذشت بازم خدارو شکر که خانواده ام سالمو سلامت کنارمن ....

تواین سال من خیلی بهونه گیر بودم از خدا میخوام که سال جدید همراهم باشه مثل همیشه وبهم کمک کنه

الهــــــــــــــــــــــــــــی آمین

نوروز سال 90 خیلی خیلی واسم بد بود همش هراسونم که نکنه نوروز امسالمم مثل اون سال شه همش دارم به خودم روحیه میدم که آروم شم...

ولی متسفانه تا الان که موفق نشدم چون هر چی بهم گفتن بیا برو چیزای عید منظور مانتو هستو اینچیزا بخر گفتم نخیر...

آخه از دسته اجیم عصبی بودم...

آخه هی بهم طعنه میزنه منم بدم میادو زود به دل می گیرم ....

آره من دیوونه تر ازین حرفام....

البته من اونقدها هم لازم ندارم چون من خیلی مانتو و شلوار جینو ساپورتو کفش همه چی دارم و همیشه از کوچیکی عادتم بوده که از چیزام خوب مراقبت کنم....

ولی خب به هر حال چیزا عید فرق میکنه...

خیلی نیست که از بیرون اومدم تا رسیدم یکم گریه کردم خودمو آروم کردمو رفتم سراغه سفره 7سین و چیدمش خیلی خوب شد...عکسشو میذارم...

پارسال همرو با ساتن نارنجی و قرمز کار کردم

امسال با تور سبز و نقره ای...

میدونید اخه چون من یک فرووردین دنیا اومدم همه همیشه بهم میگفتن جوجه نوروزی :دی

و از موقعی ک اجیا ازدواج کردن من دیگه به اینجور کارا رسیدگی میکنم...

قراره یکم بریم آبادان واسه مسافرت وتا دوشنبه هم برمیگردیم

تا حالا نرفتم امیدوارم که خوش بگذره

واسه ی همه ارزوی خوشبختی تنی سالم و سعادت میکنم

همتون پا سفره دعا میکنم منو فراموش نکنید میخوام که شما از خدا بخواین که وجود من که انقد تغییر کرده درست بشهو همیشه همراهم باشه...

دوستون دارم...

این جمله رو از خودم گفتم:

roze tavalodam... roze tanhaeiam... roze aramesham... rozi ke geryam faza por kard...v hame ra be gerye daravard...mobarak


░░░░░▓███▓
░░░░▓█████▓
░░░░▓█████▓
░░░░░▓███▓
░░░░ *;;;;;;;;;*
░░░░* ;;;;;;;;;;*
░░░ * ;;;;;;;;;;;;*
░░░* ;;;;;;;;;;;;;;*
░░░░▓█████▓
░░░░▓█████▓
░░░░▓█████▓
░░░▓███████▓
░░▓█████████▓
░▓███████████▓
▓█████████████▓
▓███░░░░░░░▀▀▀▓
▓███░░░░████████████
▓███░░░░█▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒█
▓███░░░░░█▒▒▒▒▒▒▒▒█
▓███░░░░░░█▒▒▒▒▒▒█
▓███░░░░░░░█▒▒▒▒█
▓███░░░░░░░░████
▓███░░░░░░░░▌██▌
▓███░░░░░░░░▌██▌
▓███░░░░░░░░▌██▌
▓███░░░░░░░░▌██▌
░▓██░░░░░░░▓████▓

░░▓████▓▓████████▓

به سلامتی نیک بودن سال 1392

[ سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391 ] [ 21:20 ] [ بهاره ] [ ]
15
سلام خوبین؟ منم خوبم...

دیروز شنبه 12/26 تولد گرفتم و دوستام ساعت 5.30 بود که دیگه شروع کردن اومدن 5نفر بودن البته من خودم 2 نفر دیگه رو که دعوت کردم نیودم ینی در کل 7 بودن که 5تاش اومدن.... خیلی خوب بود کلی رقصیدیم و همه چیز خیلی خوب بود عکس لباسامو میزارم ادامه مطلب عکس میزمو چیزاهم پیشم نیست گیرم اومد واستون میذارم مامان یکی از دوستام که خیلی منو دوست داره هم اومد ینی خودم بش گفتم بیا شمالی هستن وای انقد باحاله هرقت میرم خونشون میگه بهار قلیون ؟؟؟ میگمof course و باهم میکشیمو کلی میحرفیم دوستمم میگه تو اومدی پیش من با مامانم!!!!!(این دوستم همون خواهر سعید هستا اینم که میگم مامانشه دیه)دیگه خلاصه اومدو قلیونشم اوورده بود منم کلی از ابجیا و مامان خواهش کردم که پیشش بشینیدو باهاش حرف بزنین تنهاش نزارید اخه اولین بار بود که میمود خونمون...در کل خوب گذشت...ساعت 10 بود دیگ دوستام همه رفتنو خونه خیلی درهم پرهم بود مامانم شروع کرد ظرفا رو شستن و اشپزخونه رو تمیز کردن هرچی میگفتیم نکن گوش نمیداد ماهم باهاش شوخی یکردیم هاه مامان دوپین کردی اره؟؟؟ اخه خودش پاهاش درده هرچی هم میگیم گوش نمده دیگه نشیمنو اتاقو رو خودم امروز صبح پاشدم تمیز کردم...دیشب شوهر خواهرم memory خواهرزاده اش که اسمش حسین هست و 21 سالشه و سربازه رو اوورد گفت اهنگ جدید داری براش بریز این حسین پیشه من سابقه داره اصنم خوشم نمیاد ازش خیلی با دخیا میپره بعد از اونور وقتی منو میبینه ادایه عاشقا رو درمیارهو بهممم گفته که من عاشقتم اه اه....کلا من یه کلام حرفای این بشر رو باور ندارم خلاصه براش ریختم گفتش ندش به داییم خودم میام خونتون ازت میگیرم منم به شوهر خواهرم گفتم گفته خودم میام اینجا میگیرمش شما برید گفت اوکی امروز ظهر بعد پادگانش اومد memory با ماشینش بود بهش گفتم فک کردم هدیه تولد اووردی زد زیره خنده گفتم زهره مار بیا اینم اهنگا برو به سلامت رفت بعد چن مین زنگیده میگه همه اهنگا تکراریهو مزخرفن گفتم خیلی پر رویی من همونایی ک دانلود کردمو دادم بهت ناراحتی خوشت نمیاد همرو شیفت دیلیت کن خدافظ تل روش قطع کردم بنده خدا موند توش اخه  من خودم کلا صدام کلفت هست بعد باهاشم سنگین حرف زدم اصن یه وضعیییییی الانم اس داد که بد حرف زدم ببخشدو اینچیزا....

دیشب تا ساعت 3 داشتم با پسر عمه جان میحرفیدم(چت میکردیم) عکسمو گذاشتم گوشه ای دی میگه ووووووییییی این خوشگلو کیههههه

منم بهش گفتم مسخره میکنی خیلی خولیییییی گفت نه بخدا جدی میگم بعدشم رفت بخوابه اینارو واس اولین بار واسم فرستاد :-* و این :x بعدشم سریع اف شد وقتی چت میکردیم ازم پرسید که دایی اینا ینی مامان بابای من خبر دارن که بهم اس میدیمو اینا من اول گفتم نوچ بعد گفت خوب اینجوری بده که گفتم نه مامان اینا همه میدونن فقط بابامه که اینم خودم جلوش زیاده سوتی دادم منم ازش پرسیدم عمه اینا میدونن گفت نه نمیدونن اگ بدوننم که مشکلی نداره مگه ما داریم چیکار میکنیم ما که باهم رابطه ای نداریم که بخوایم مخفی کنیم منم گفتم اره همینجوره مهم نیس بعدشم گفت میترسم اگ دایی(بابای من) بدونه از من بدش بیاد منم بهش گفتم تو اگ جلو عمه اینا سوتی ندی هیچی نمشه مطمئن باش بابام همیشه دوست داره...

راستش اجیا من از قیافش خوشم نمیاد شاید اگ اسمشو سرچ هم کنین فک کنم وب سایتشو همه چیشم بیادا ...و بتونین ببینیدش...

ادامه مطلب پر از عکس...

+ شاید خیلیاتون دیگ برید سفرو نیاید نت  به همین دلیل من پیشاپش بهتو عیدو تبریک میگم و ازته دل از خدا میخوام که سال خیلی خیلی خوبی داشته باشید پر از شادی پر از خوبی وخوشبختی

دوستون دارم ....فدای شما بهار...


ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391 ] [ 17:43 ] [ بهاره ] [ ]
14
بودوئید ادامه مطلب

که

خیلی خوابم میاد

...


رفت؟؟؟ به سلامت!!!!!!

من خدانیستم که بگویم صدبار اگه توبه شکنی باز ای.انکه رفت به حرمت انچه که با خود برد حق بازگشت ندارد

رفتنش مردانه نبود!

لااقل مرد باشد و بر نگردد

خط کشیدن بر من پایان من نیست اغاز بی لیاقتی اوست!!!

+اخ اخ ببخشد الان که خودم رفتم دیدم فهمیدم که خیلی این آپ م طولانی شده اگه چشمتو اذیت میشه نخونید بگید فونتشو عوض کنم


ادامه مطلب
[ جمعه بیست و پنجم اسفند 1391 ] [ 0:54 ] [ بهاره ] [ ]
13

سلام

رفتم یه سر به وبلاگ قبلیم زدم خاطراتی که از دوران مریضیه پدرم نوشته بودمو خوندم حالم گرفت چ روزایه سختی بودن واهییییی اما خوشحالم که دیگه سالمو سلامت پیشمونه...

دیروز میخواشتم آپ کنم اما نشد چون تمام وقتم رفت پا خوندن مطلب دوستانه گلم

این چند روز همش اهنگ هایه محسن چاووشی رو گوش میدم هوا هم ابری .... چه حاله خرابی میشه نه؟

...



ادامه مطلب
[ یکشنبه بیستم اسفند 1391 ] [ 16:0 ] [ بهاره ] [ ]
12
سلام خوبین؟

ایشالله که خوب باشید قصد آپ نداشتم ها نمیدونم چرا ولی اصن این روزا حس نوشتن نیست

الان هم بخاطر آجی طنین گل و اتفاقایی که واسش افتاده ناراحت شدم اونم مثه خواهر خودمم میمونه

امیدوارم به خواسته هاش برسه و زودی مشکلش حل شه ایشالله فقط توکل کن اجی نازم

رمزم نمیدونم چش شده عوضش کردم هرکی خواست بگه



ادامه مطلب
[ دوشنبه چهاردهم اسفند 1391 ] [ 17:2 ] [ بهاره ] [ ]
11



تقدیم به همتونبه تصویر زیر نگاه کنید.به احتمال زیاد در نگاه اول صفحه ای پر از نقطه های سیاه را دیده اید. حالا یک بار دیگر به تصویر برگردید و با تنگ کردن گوشه های چشمانتان به تصویر نگاه کنید. یک کلمه بسیار زیبا در تصویر نهفته شده است.



نمیدونستم چیکار کنم یه پست همینجوری گذاشتم :d

حالا اینو جواب بدین



[ جمعه یازدهم اسفند 1391 ] [ 17:45 ] [ بهاره ] [ ]
10

سلام آجیا خوبین؟

منم خداروشکر خوبم اما مدرسه خیلی اذیتم میکنه نه تنها من بلکه کل دوستامم همینجورن معلما یکاری سرمون آووردن ک 0 عادی شده واسمون بگذریم

راستش نمیدونم چی بگم چند روزه که شروع کردم به نماز خوندن خیلی حس خوبیه اما واسه یکی مثه من سخته تا عادت کنم اما از خدا میخوام کمکم کنه همیشه این وظیفمو به جا بیارمو دیگه ترکش نکنم انشالله...

موقعی که میخواستم چشممو عمل کنم صبح با اجیم رفتیم بیمارستان دی کارامو انجام داد و گفت لباساشو بپوشه و اماده باشه واسه عمل اولین بارم بود که اون لباسا رو میپوشیدم و میخواستم برم اتاق عمل لباسامو که پوشیدم اجیم گفت واااااای چه ناز شدی شروع کرد ازم عکس گرفتن لباسا هم خیلی بزرگ بودن واسم 3تای دیگه من داخلش جا میشد بعد اسم و نوع عملمو زدن رو دستم منم میگفتم آجی نگاه مثه نی نیا  که اسم مامانشونو میزنن به دستشون... این دست بند رو یادگاری نگه داشتم ساعت 9اونجا بودیم ساعت 11رفتم اتاق عمل حالا صدام زدن رفتم دیگه نذاشتن آجیم بیاد تو همش هم اونجا پیر زن ها بودن ک میخواستن چشماشونو عمل کنن یهو یه اقایی اومد گفت خانوم میخوای بیهوش بشی یا بی حس من بهش ج ندادم چون نمیدونستم اون اونجا میخواد چکار کنه دوباره اومد دستمو گرفت ببره گفتم دستو ول کن دکتر به من گفته بی حسی بعد تو میخوای منو بیهوش کنی؟؟؟ گفت تحمل داری؟؟؟؟؟؟؟ همین ک گفت من ترسیدم گفتم خدایا بی حسی چجوره که اینا اینو میگن قبلشم با آجیم گفتم برو بپرس گفت اسپری هس(اجی بهم دروغ داده بود که من نترسم)دیگه هیجی گفت بیا بریم اتاق عمل گفتم نه من نمیام من اول باید دکترمو ببینم گفت ای بابا حالا تو بیا اینا دکترتم تو راه میبینی دیگه من راضی شدم رفتم به دکتر گفتم شما به من گفتی جراحی سرپایی بی حسی دیگه این اقا چی میگه گفت خب باشه دیگه رفتم خوابیدم روتخت اومد بتادینو اینارو بزنه من شروع کردم همینجور سوال  پرسیدن

میگفتم اقا درد داره؟؟؟

اقا داری چیکار میکنی

گفت دارم بی حسی میریزم تو سرنگ 

بعد من ب زور سرمو کشیدم اووردم بالا نگاه کردم گفتم اههههههه این همه چه خبره مگه چشمام چقده اخه

گفت نترس چیزی نمیشه

باز میگفتم اهههه چقد سوزنش بزرگه چ خبره مگه گفت ای بابا با باجان الان سوزنشون درمیارم یکی دیگه باید بزارم اون کوچکتره

گفتم اوکیییییی بعد داد میزدم اقااااااااااااااااااا مشه برام دسمال کاغذی بیارییی رفته گاز اووره باش بینیمو بگیرم

دیگه دکتر اومدو امپولمو طزریق کرد گفتم اقا دکتر این اقاهه هی میگفت بیهوشی ؟؟چرا؟گفت چون خانوما میترسن هی میگن بیهوشمون کن اینم بخاطر همین پرسیده وگرنه بی حسی خیلی بهتره وقتی هم داشت بی حسی رو میزد گفت ماشالله چ تحملتم زیاده گفتم مثلا دکتره اینده هستما گفت جدا گفتم اره دیگه کلی  با دکتر موقع عمل حرف میزدمو سوال میپرسیدم ینی کل پرسنل اونجا از دستم دیووانه  شدن گفتم اقا دکتر یادته اومدم مطبت بهم چی گفتی؟ گفت نه چی؟ گفتم بهم گفتی تو که قده نردهبون هستی انقده خندید گفت چطور؟؟ گفتم وقتی بهت گفتم میرم مدرسه گفتی توکه مثه نرده بونی هنوز میری مدرسه!! گفت اها خب راست گفتم دیگه ...

خلاصه یه اقا و خانوم دیگه هم اومدن اونا هم شرکت کردن تو مکالممون اونم نظر میدادن که تو قدت خوبه ن کوتاه بعد اقاه گفت برو والیبال قدت بلندترشه گفتم نخیرم بسکت بال بهتره گفت اره هرچی شما بگی!!!!

دیگه بعدشم هردوچشممو بستنو پانسمان کردن همه کمک میکردن وقتی میدیدنم میگفتن اخیییییییییی منم خندم میگرفت

منتظر شدیم تا دامادمون اومد دنبالم  که بیایم خونه دیگه تو را اهنگ pitbull گذاشته بود  صداشم که زییییییاد میگفن دلت اب دارم میرقصم تو نمیبینییییییی منم مرده بودم از خنده دمه مدرسمون ردم کرده دستشو گذاشته رو بوق  الکی میگفت نگاش کنینی نگاش کنین آوردیمش با چشم بسته آوردیمش ینی دیوونم کرد تا رسیدیم خونه بعدشم ابجی که قبل خودمه و شوهرش اومده بود دنبالم اومد پیشم نمیتونس صورتمو بوس کنه دستمو گرفت بوسید خجالت کشیدم واقعا فهمیدم که چقد ابجیا نگرانم هستن و خیلی خیلی دوستم دارن منم دوستشون دارم.... تا فرداش چشمم پانسمان بو دیگه بعد درش اووردم خیلی بهتر شدن

دلیل عملم هم گل مژهایی  بود که تبدیل شده بود به غدهای خیلی کوچیک چربی که پشت چشمم بود و خط چشمم رو خراب کرده بود زیر هر پلک دو چشمم بوود الان به لطف خدا نمای چشممام درست شد

اینم از داستان عملم

وای دلم هوسه قلیون کرده زییییییاد هرچی به اجی میگم قلیونمو از خونتون بیار نمیاره باید خودم برم بیارمش

دوستون دارم بای


[ سه شنبه هشتم اسفند 1391 ] [ 15:9 ] [ بهاره ] [ ]
9

سلام

الهی من قربونتون برم دلم واستون یه ذره شده بوووووووووووووووووود یه ذرههههه ینی دیگه داشتم میموردم نمیدونید تو این مدت چقد حالم گرفته بود که پیشتون نبودم مرگ به تمام معنا ینی...

راستش نمیدونم از کجا بگم بهتون اما به طور خلاصه میگم

اول ار قضیه خودمو امین بگم که دیگه تا یه چیز کوچولو بهش میگفتم عصبی میشد و نمیخواست جوابمو بده چند وقت بود که تا ساعت 11 شب سرکار بود شب هم که میومود من اس نمیدادم که ی کوچولو استراحت کنهو بعد یکم اس بدیم و تا من اس میدادم میگفت دارم با مامانم صحبت میکنم یه شب باز همینو گفت منم گفتم عجب.... گفته به نظرت عجیبه که من دارم با مامانم حرف میزنم گفتم نه عزیزم اصلا منظورم این نبود بعد بهش گفتم  امین دلم برات تنگ شده اونم گفت منم همیجور خیلی زیاد دوست داری باز باهم باشیم؟ منم گفتم راستشو بخوای نمیخوام این اتفاق بینمون زیاد تکرار شه که بی اهمیت شیم واسه هم (اخه امین قبلن ها ب من گفته بود که من بعد یه مدت خسته میشم از هرچیزی منم ازین حرفش ترسیده بودم)بعد بهم ج نداد اس دادم گفتم خوابیدی؟ گفت نه گفتم اخه یهو غیبت میزنه گفتش بهار اس نده عصبیم من خیلی ناراحت شدم اخه همیشه همینو میگفت منم گفتم چی شده دوباره چرا گفت دارم بهت میگم اس نده میفهمی منم بهش گفتم همیشه بیخیال میشئم اما الان تا نگی ولت نمیکنم گفتم تا نگی چی شده من خوابم نمیبره گفت مشکل خودته بمنچه اصن یجوریی شدم با این حرفش گفتم امین بفهم داری چی میگی چرا داری اینجوری میکنی گفت ول کن واگرنه یه چیزی بهت میگم بعد بهت برمیخورها بعدشم گفت ج این اس روهم نده ک بد میشه منم گفتم اس تو ج داره اما ارزششو نداره که ج تورو بدم بعد اس با این محتوی بهم داد:


بای برای همیشه اگر یه بار ئیگه شمارتو ببینم اس بدی یا زنگ بزنی .... هستی امیدوارم انقد غرور داشته باشی که بری پشت سرت هم نگاه نکنی دیار به قیامت(جهنم) حرفام جدی بود


وای اجیا باورتون نمیشد چ حالی داشتم باورم نمیشه که امین که یه روزی نقش داداش داشت واسم انقد احترام بهم حالا داشت این حرفارو میزد بهم شوکه شدم زبونم بند اومده براش نوشتم که

باورم نمیشه این امین بود این اس رو برام فرستاد بفهم همه مثه همند حتی تو هر چی دلت خواست امشب به من گفتی کاش یه روز بفهمی چیا گفتی بهم چون گفتی بای منم مثه خودت میگم بای...

تازه دوباره اس داد که چ سیریشی اس نده


ینی کارد میزدی خونم بالا نمیومد همون موقع به اشتباهی که کرده بودم پی برم به اینکه اوه یه روانیه عصبی بودو من نادیده گرفتم و یه جورایی هم واسه خودم متسف شدم که چ زود باهاش راه اومدم اخه اصلن به هبچ وجه فک نمیکردم امین اینجوری باشه

یه هفته بعدش زنگید به گوشیم جوابشو نمیدادم با انواع شمارها زنگ میزد اما من هر سری ک زنگ میزد همه ی حرفاش تو ذهنم مرور میشد تا اینکه اس داد سلام اتفاق بدی افتاده لطفا ج بده باید باهات حرف بزنم

وقتی این اس رو داد مثه بید داشتم میلرزیدم انقده خودم کلنجار رفتم واسش فرستادم بگو اما دیگ ج ندادو زنگ نزد

خواهرش تو مدرسمونه رفتم بهش گفتم برو به داداشت بگو سنگمو بده بیاری واسم(یه سنگ خیلی خوشگل بود که داده بودم دورشو برام صلا کنهو اسممو حک کنه روش پیشش بود اخه تو طلا فروشی کار میکرد)گفت مگه بهت نداده  گفتم نخیر دیگه اووردش داده تا زده قابشو هم کنده  گفتم اشکالی نداره (پیش خودم فک کردم شاید اون اتفاق بد ک میگفت همین بوده)

دیگه خلاصه همه چی و همه چی تموم شد

این باشه قسمت اول داستان ها در زمان غیبتم


راستی هر دو چشممو عمل کردم الان دیگه بهترن ولی خیلی ترسیده بودم اونم براتون تعریف میدم عکسای تو بیمارستانمم میذارم براتون خیلی خیلی دوستون دارم یه دنیا ممنون که میاین پیشم

سعی میکنم از امشب دیگه بیام پیشه همتون

عذر منو پذیرا باشید
[ شنبه پنجم اسفند 1391 ] [ 22:45 ] [ بهاره ] [ ]